هنر متعالی

اینجا سکوت حاکم است، تاریکی را بر هم نزنید

کن 2012 با عباس کیارستمی، فرستاده شده توسط پریساطالب نژاد

سه شنبه 2 خرداد 1391

نوع مطلب :سینما، 




اولین نمایش فیلم جدید عباس کیارستمی در جشنواره کن - آلن رنه در ۸۹ سالگی برای نخل طلا رقابت می‌کند
فیلم سینمایی "مثل یک عاشق" ساخته عباس کیارستمی و "هنوز هیچی ندیده‌ای" به کارگردانی آلن رنه در جشنواره فیلم کن به نمایش درآمدند . کیارستمی فیلمساز مولف ایرانی این روزها خارج از ایران دنبال منبع الهام می‌گردد.
فیلم قبلی او "کپی برابر اصل" در ایتالیا فیلمبرداری شد و فیلم جدیدش "مثل یک عاشق" در توکیو با حضور بازیگران ژاپنی و به زبان ژاپنی ساخته شده است.
این فیلم که یکی از 22 فیلم بخش مسابقه اصلی شصت و پنجمین دوره جشنواره فیلم کن است، اولین بار در دنیا دوشنبه شب به طور رسمی روی پرده رفت.
فیلمساز 72 ساله در نشست مطبوعاتی "مثل یک عاشق" که عصر دوشنبه چند ساعت پیش از اولین نمایش رسمی این فیلم در جشنواره کن برگزار شد، گفت: "در سال‌های اخیر به دلایل کم و بیش مشخص فیلم‌هایم را خارج از ایران کار می‌کنم."
عباس کیارستمی در نشست مطبوعاتی فیلم "مثل یک عاشق"افزود:
"بدون جغرافیا چگونه می‌توانم آنچه در تخیل دارم به شما منتقل کنم؟"
کیارستمی که با فیلم‌های ساده چون "زندگی و دیگر هیچ" و "زیر درختان زیتون" در دنیا به شهرت رسید، گفت روایت داستانی که در ژاپن اتفاق می‌افتد به او اجازه داد ثابت کند همه ما به لحاظ شرایط انسانی شبیه هم هستیم.
او گفت: "این خلاف چیزی است که در گذشته فکر می‌کردم. فکر می‌کردم ژاپن و ژاپنی‌ها کشور و آدم‌هایی هستند که هیچ نسبتی با من ندارند".


جشنواره کن 2012، روز عباس کیارستمی

دوشنبه 1 خرداد 1391

نوع مطلب :سینما، 



امروز فیلم عباس کیارستمی در جشنواره کن اکران خواهد شد. تمام چشم ها به دنبال فیلم جدید کیارستمی است. کسی که با فیلم طعم گیلاس نخل طلا را به ایران آورد، کسی که تا کنون بیشتر جوایز مهم سینمایی از جمله جایزه فدریکو فلینی را برده است. کن جای نخبگان است و این نخبگان سینما در آن جمع می شوند تا اندیشه ها را انتقال دهند و جایزه  برای این بزرگان جنبه ای حاشیه ای دارد. امروز فیلم جدید میشائیل هانکه آلمانی تبار و برنده دیگر نخل طلای کن به نمایش در می آید. اثر جدید او عشق نام دارد. هانکه در سیر تحولی سینمای خود از خشونت به سوی عشق رهسپار می شود، خشونتی خارج از قاب که تم تمامی آثارش را تشکیل می دهند.
جشنواره به نیمه راه  رسیده است و این اندیشه و تفکر است که خواهد ماند. هر چند تاسف بار است که هیچ فیلمی از ایران در جشنواره حاضر نیست، ولی سینما همچون دیگر هنرها به هیچ مرز جغرافی خاصی تعلق ندارد،اثری که تاملی برانگیزاند کار خود را کرده است و بسته به هیچ زبان و هیچ فرهنگی نیست. سینما و هنر معیاری است برای داشته هایی که بشر می تواند انتقال دهد و در این انتقال است که ظرفیت او به ظهور می رسد. کن با تمام فرجام ها و نافرجام هایی که دارد، مامنی امن برای سینما توگرافرهای اندیشمند است.


آغاز جشنواره کن 2012

جمعه 29 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :سینما، 








دیروز برابر با 16 می 2012 جشنواره کن شروع به کار کرد. این دوره از جشنواره با ریاست
نانی مورتی به عنوان رئیس هیئت داوران پذیرای فیلم هایی از نقاط مختلف جهان می باشد. نانی مورتی در سال 2001 نخل طلای کن را به خاطر فیلم اتاق پسر از آن خود ساخت. از این فیلمساز ایتالیایی فیلمی به نام آوریل جوایز مختلفی را از آن خود کرده است. جای ایران در این دوره از جشنواره خالی می باشد. هر چند عباس کیارستمی با فیلم جدیدش مثل یک عاشق، در جشنواره حاضر شده، اما او این بار نماینده کشور ژاپن می باشد. کن امسال با نمایش فیلم طلوع پادشاهی ماه ساخته وس آندرسون به طور رسمی بازگشایی شد. به دلیل نزدیکی تم سینمای کیارستمی به نانی مورتی شانس گرفتن نخل طلای دوم برای او بیشتر از سال های گذشته است. هر چند در این لیست به نام هایی مانند کن لوچ بر می خوریم که برای بادی که جوزار را لرزاند نخل طلا را به انگلستان برده است. هنوز در اول راه هستیم و تا فیلم ها به اکران در نیامده اند نمی توان گفت که شانس کدام اثر برای ربودن بزرگ ترین اتفاق سینمایی سال بیشتر است.


لبخند، بهار 85

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :شعر، 

 


قدم می زنم در فرانسه هنر پرور

خود را یافتم آنجا،کنار مثلث بلورین

موزه لوور

تابلوها چه روح بخش بودند

رسیدم به روح داوینچی

به لبخند ژوکوند

مرا واپس می زد آن لبخند غم بار

چه آزرد مرا،

لبخند او مقابل لبخند نوید بخش تو

کدام زیباتر بود!

نقش داوینچی بر بوم؟

یا نقش خالق تو بر هستی؟

و من،دگر باره لبخند تو را تحسین کردم

لوور بدون تو چیزی کم داشت

آه!کاش اینجا بودی و دیوارهای سرد

و تصاویر قرن ها و زمان ها را

کامل می کردی


نامه فروغ به همسرش، فرستاده شده از پریسا طالب نژاد

سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :نامه ها، 


پرویز … همسر محبوبم
فکر می کنم حالا دیگر این اجازه را دارم که تو را همسرم خطاب کنم . زیرا
تو اگر بخواهی می توانی بعد از این و برای همیشه همسر محبوب من باشی .
نامه های تو را دیروز دریافت کردم و باور کن بعد از خواندن آنها مخصوصا
مطالبی که در پشت آن کارت پستال قشنگ نوشته بودی ، به طوری یاس و غم به
روح من چیره شد که تصمیم گرفته بودم بعد از این همه بی وفایی تو و سنگدلی
مادرم خودم را نابود سازم .
ولی باز هم خیال تو ،‌ خیال زندگی با تو ، خیال سعادتی که در آغوش تو می
توانم به دست بیاورم مرا وادار کرد به نزد پدرم بروم و همه چیز را برای
او تعریف کنم .
پرویز … من در آن وقت از فرط هیجان و تاثر ، از شدت یاس و نا امیدی می
گریستم و باور کن همین گریه ی من بود که زندگیم را تا اندازه ای نجات داد
.
به خدا و به آنچه که در نزد تو عزیز و مقدس است سوگند یاد می کنم که
دیوانه وار دوستت دارم و پیش از این که تو بخواهی مرا ترک کنی ، من هم
خود را از قید این زندگی سراسر رنج و ناکامی آزاد خواهم کرد ، زیرا زندگی
بدون تو برای من ارزشی ندارد .
پرویز … بعد از آن که همه چیز را برای پدرم تعریف کردم و علت مخالفت تو
را با آن شروط همان طور که خودت نوشته بودی شرح دادم ،‌ پدرم گفت که ( از
این حیث کاملا خیالت آسوده باشد ،‌ من تو را خودم می خواهم شوهر بدهم و
هیچ کس نمی تواند در کارهای من دخالت کند . من خودم با این شروط مخالفم ،
به پرویز بگو بیاید پیش من تا با او صحبت کنم )
پرویز … این عین گفته های اوست ، ولی در عوض به من حرفی زد که ناچارم آن
را برای تو بنویسم ، ببین پرویز پدرم گفت ( درست است که این شروط بی معنی
و نابجاست ولی انسان به وسیله ی آن خوب می تواند میزان محبت طرف را بسنجد
) یعنی اگر کسی حقیقتا دوست بدارد ، در راه رسیدن به محبوبش نه تنها از
مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده می گذرد بلکه اگر جانش را
هم بخواهند به رایگان می دهد .
با این حرفها کاری ندارم . بعد ها که رسما زن و شوهر شدیم آن قدر وقت
خواهم داشت تا تلافی همه ی این بی مهری ها و رنج ها و غم هایی را که به
من داده ای سرت در بیاورم .
از جانب شرط ها خیالت راحت باشد ، ولی در عوض پدرم یک شرط خیلی کوچک با
تو خواهد کرد که فقط منظور از پیشنهاد این است ( علاج واقعه قبل از وقوع
باید کرد ) و من متن آن را در اینجا برایت می نویسم تا زیاد بی خبر نباشی
.
( اگرتو روزی روزگاری گذشته ها را فراموش کردی و خواستی تغییر ذائقه بدهی
و در زندگیت تنوعی ایجاد نمایی یعنی همسر دیگری اختیار کنی در آن موقع من
حق داشته باشم از تو طلاق بگیرم . والسلام و نامه تمام ) و مطمئنم که من
و تو هرگز بعد ها احتیاج نخواهیم داشت که از فواید و مضرات این شرط
برخوردار شویم ، زیرا من تو را دوست می دارم و به زندگی آتیه ام کاملا
خوشبین و علاقه مندم و معتقدم زن باید شوهرش را حفظ کند و او را برای خود
نگه دارد . زن اگر مدبر ، نجیب ،‌ باوفا ،‌ مهربان و خانه دار باشد ،‌
هرگز شوهرش او را ترک نخواهد کرد ،‌ ولی برعکس اگر لیاقت نداشته باشد و
نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده کند ، ناچار مرد هم از زن و
خانه فراری می شود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است .
( و اما راجع به مهر )
اولا باید به تو بگویم که مهر مقداری نیست که تو بخواهی نقدا آن را
بپردازی ، یعنی بستگی به استطاعت مالی تو ندارد و در ثانی در مقابل این
همه مهربانی و لطفی که پدر من نسبت به تو ابراز می دارد ، اگر تو بخواهی
بگویی نه ، مقدار مهر را هم تنزل بدهید ، نهایت بی انصافی را کرده ای و
باید به تو بگویم آقای سیروس خان به مراتب وضع زندگیش از تو بدتر و کیسه
اش خالی تر است . فقط چیزی که هست ( تو مو می بینی و من پیچش مو ) یعنی
شما ظاهر را می بینید و از باطن خبر ندارید . ولی او با آن که استطاعت
مالی نداشت ، به خاطر پوران همه ی آن چیزهایی را که به او پیشنهاد کردند
پذیرفت .


ادامه مطلب

دهکده، زمستان 81

دوشنبه 25 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :ادبیات، 



هر چقدر به خود فشار می آورم یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا درآوردم.تا چشم کار می کند خاک نرم و گرمای کشنده است.آفتاب لعنتی تا مغز استخوان آدم فرو می رود.بوی پخته شدن پوستم را احساس می کنم.اولش فکر می کردم  باد گرم است که بوی غذای پخته را با خودش می آورد،اما چند ساعتی است فهمیده ام این پوست بدنم است که دارد توی این آفتاب لعنتی می پزد.یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا درآوردم.تا جائی که به یاد دارم چند مایلی است که در این صحرای بی آب و علف پیاده راه می روم.چند ساعت پیش،دقیقا نمی دانم چند ساعت،به جمجمه حیوانی برخوردم.سعی کردم،اما نتوانستم تشخیص دهم آن قیافه عوضی مال چه حیوان بو گندویی بوده و تا به حال ذهنم را الکی مشغول خود کرده است.

جیره آبم تنها یک بطری نصفه پر است که آن هم دارد توی این آفتاب لعنتی کمتر و کمتر می شود و مجبورم بطری را زیر لباسهایم قایم کنم تا دست آفتاب لعنتی به آن نرسد.یک بار از دور مردی را دیدم که ایستاده بود و زحمت تکان خوردن را هم به خود نمی داد.با سرعت به طرفش دویدم.می دانید با چه چیزی مواجه شدم؟یک سنگ بد قواره که شبیه آدم کله پوک و عوضی ای مثل خودش بود.از فرط عصبانیت به او فحش دادم.حتی بهش تف انداختم.

شنیده ام که شب های صحرا برعکس روزهایش سرد و طاقت فرساست و چند ساعت دیگر بایستی سرمای لعنتی را تحمل کنم.میدانید؟!چیزی دستگیرم شده.تا چیزی را تجربه نکردید درباره اش حتی فکر هم نکنید و به حرف عده ای احمق گوش ندهید.حداقل اینجائی که من گرفتار شدم و یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا درآورده ام،سرمای شب هایش در حد جزایر قناری است نا جائی که بعضی وقت ها احساس خرسندی می کنم اینجا هستم چون می توانم به سبک مغز بودن تعدادی از انسان ها پی ببرم.بوئی گندیده دارد اذیتم می کند.نمی توانم حدس بزنم منشا اش کجاست.دنبالش هم نمی گردم.دلیلی نمی بینم که در این مورد از خود حرکتی انجام دهم.به نظرم اینجا همه چیز گندیده،چه برسد به این بو.

من که بی خیال این محل گندیده شده ام باید به این بوی گند هم روی خوش نشان ندهم.چشمم به چند متر آنطرف تر می افتد.شیئی سیاه نسبتا بزرگ نظرم را جلب کرده.به طرفش می روم.لحظه ای از ترس خشک می شوم.بوی گند بیشتر شده است.سوسک بزرگی است که سیبی به پشتش فرو رفته است و بوی بد از جائی بلند می شود که سیب آنجاست.سیبی گندیده به اضافه یک جراحت عفونی.حالم دارد به هم می خورد اما چشمم همچنان به سوسک است و از ترس نمی توانم تکان بخورم.سوسک به طرفم بر می گردد.غذا می خواهد.نمی توانم به خودم ثابت کنم که این یک خوابه،خوابی که از واقعیت هم واقعی تره.نباید از حرف زدن سوسک تعجب کنم و یان را با گاز زدن زبانم به خودم می فهمانم.دستم را به کیف خاکستری رنگم فرو می کنم که از گردنم آویزان است.دستم از سوراخ ته کیف خارج می شود.کیفم پاره بوده و تنها آذوقه ام جائی از این صحرا جا مانده است.از سوسک معذرت می خواهم.می گوید از وقتی یادش است اینگونه بوده ولی باز جای خوشحالی است که از من نترسیدی.لحظه ای فکر کردم که حرفم را درباره گم کردن آذوقه ام بور نکرده است و از طرفی نمی خواستم توجیهش کنم.از او خداحافظی کردم و به راهم ادامه می دهم.

آفتاب لعنتی دوباره دارد از انتهای صحرا خود را بالا می کشد.آبم تمام شده و لبهایم از فرط بی آبی ترک شدیدی خورده اند.مزه مشمئز کننده خون را زیر زبانم حس می کنم.یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا درآورده ام.چند دقیقه ای نمی گذرد که دوباره هوا گرم می شود و آفتاب لعنتی می خواهد در استخوانهایم نفوذ کند.به عقب بر می گردم،یک جوری دلم پیش آن سوسک است.اثری از او نمی بینم و می دانم که گرسنه است.من نیز گرسنه ام مام او بیش تر از من گرسنه اش بود.دارم بینائی ام را از دست می دهم،جلو تر جائی را می بینم که فکر می کنم زندگی درش جریان داشته باشد.آدم توی مقاطعی از زندگیش نمی تواند چیزی را که با چشمانش می بیند باور کند.نزدیک تر که می شوم به راستگوئی چشمان کم سویم آگاه تر می شوم و واقعا آن چیزی که می بینم حقیقت دارد.مردم،خانه ها،مغازه ها.مردمش متمدن به نظر می رسند و به صحرا نشینان شباهتی ندارند.سفید پوست هستند و لباس های رسمی به تن دارند.می دانید که منظورم از لباس های رسمی چیست؟اگر نمی دانید مشکل از خودتان است.جلوتر که می روم از حرف زدنشان چیزی دستگیرم نمی شود.از کنارم رد می شوند.انگار هیچ کدامشان مرا نمی بینند.حتی نگاهم هم نمی کنند.انگار هیچ کدامشان مرا نمی بینند.شاید رسمشان این باشد که به غریبه ها نباید محل سگ هم گذاشت.دیگر آفتاب لعنتی را احساس نمی کنم.گرما معنائی برایم ندارد.خوابم می اید.سایه ای کنار دیوار گسترده شده می روم کمی بخوابم. بیدار که شدم شاید بتوانم با این مردم نه چندان جالب و عبوس ارتباط برقرار کنم.

چاه ابی آنطرف تر وجود دارد اما نای راه رفتن به طرفش را ندارم.حتی تشنگی ام از بین رفته و فقط می خواهم بخوابم.این چندمین دفعه در طول دو روز است که به اینگونه چیزها بر می خورم.چند ساعت است که خوابیده ام؟اگر از من می پرسیدن می گفتم که یادم نیست.البته اگر جوابم مهم باشد.هیچکس را در دهکده نمی بینم.از مردم غیر عادی آن خبری نیست.مثل اینکه آفتاب لعنتی آنها را فراری داده باشد.شاید بخواهم دوری در این دهکده بزنم.به یک باره متروک شدنش باعث ترسم شده است.چوب سفید رنگی را از دور روی چاه آب می بینم.قادر به ایستادن روی پاهایم نیستم.چوب سفید می تواند تکیه گاه خوبی برایم باشد.چند متری با چاه فاصله دارم که متوجه می شوم که چوب سفید اسکلت انسانی است که از نیم تنه به داخل چاه آویزان است. از گردنش کیفی خاکستری آویزان است.دستم را داخل کیف میکنم.انگشتانم از سوراخ ته کیف خارج می شوند.او هم آذوقه اش جائی از این صحرا جا مانده است.هر چقدر به خود فشار می آورم یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا درآورده ام.

 

 


نامه های تیرباران شده ها، لویی آراگون، قسمت یازدهم

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :نامه ها، 



ژان کامو

اهل گونس در ایالت سن واواز بود. در 25 آوریل 1944 تیر باران شد.
مادر جان بسیار عزیزم
مادر عزیزم مرا ببخش که تا کنون این همه مایه رنج و زحمت تو شده ام. اما امروز رنجی دردناک تر از همیشه برایت فراهم می آورم. دو ساعت دیگر یعنی در ساعت سه بعد از ظهر امروز به وسیله مامورین اعدام، تیرباران خواهم شد.
روز 11 آوریل محکوم به مرگ شدم و موقعی که تیرباران می شوم درست هجده سال و یک ماه دارم. من همچون فرد شجاعی می میرم که وجدانش آرام است زیرا می داند که کاری جز انجام وظیفه اش نکرده است. مادر جان خیلی دلم می خواهد که تو برای پسرت خلق تنگ نباشی، زیرا من هیچ شکوه و  شکایتی ندارم، من می میرم که به قلمرو خدا ملحق شوم و در آن جا بسیار خوشبخت خواهم بود، تنها چیزی که مایه افسوس و شکایت من است وضع تو و پدر و نامزدم می باشد.
پیش از مرگ ام می خواهم از تمام کسانی که به آن ها بد کرده ام پوزش بخواهم و نیز تمام کسانی را که نسبت به من بدی کرده اند می بخشایم. تو برای دیدن کمانس و لئون پسر عموهایم، دختر عموهایم و همچنین به دیدن هانریت و همه خانواده اش خواهی رفت. دلم می خواهد که آنتوان و رنه و نیز مادربزرگ و هوگت را ببوسم. پیش سوزان نیز خواهی رفت و همه را خواهی بوسید. این آخرین نامه من است. مخصوصا، مخصوصا مادر جان عزیزم مراقب خودت باش و زندگانی عادی خود را از سر بگیر.
بعد از جنگ جسد ام یا بقایای آن را در کنار پدربزرگ مرحوم دزیره کامو دفن کن. به دیدن آقای ت... برو و به او بگو که شاگرد قدیسش او را از صمیم قلب می بوسد.
مادر عزیزم من از تو جدا می شوم برای اینکه کمی غذا بخورم و شکم خالی نمیرم. این نامه را تمام نمی کنم و همین الان آن را دنبال خواهم کرد. مادر عزیزم می خواهم باور کنی که من حالا می فهمم که تو برای من چه چیز گرانبهایی بوده ای.
ژان کامو
ساعت13:30
مادر عزیزم
نامه ام را ادامه می دهم تا به تو بگویم که من با سربلندی و سیگار بر لب به سوی میدان اعدام خواهم رفت. من به دنبال رفقای بسیار خوبم خواهم رفت که آن ها نیز همین راه را پیموده اند.
در لحظه مرگ آخرین افکارم متوجه خدا خواهد بود، زیرا من هر دوی شما را به طور مساوی می پرستم.
آخرین اشک های جوانی از چشمانم بیرون نخواهند آمد تا بر تو و بر پدر عزیزم که امیدوارم به زودی باز گردد بگریم. مادر جان عزیزم به تو نصیحت می کنم که با خانواده ما زیادتر معاشرت کن. خودت را به دست غم و غصه بسیار مسپار. چقدر دلم می خواست که گونس را پیش از مرگ می دیدم، اما باید اراده خداوند انجام پذیرد.
بعد از جنگ تو از وجود پسرت که یکی از بهترین پارتیزان های منطقه پاریس بود شرم نخواهی داشت. واقعا نمی دانم که دیگر در نامه خود چه بنویسم جز اینکه به تو توصیه می کنم که آرزو کنی و بخواهی که تمام کسانی که می شناختم و مخصوصا تو و پدرم که شما را می پرستیدم زندگی و آینده و سرنوشتی بهتر از من داشته باشید. من به زودی به سوی میدان اعدام خواهم رفت و باید که همچون یک انسان کوچک، قوی دل و نیرومند باشم.
مادر جان عزیز و محبوبم من از تو جدا می شوم در حالی که تو را با صمیمیت با هیجان با ستایش با عشق و با تمام آنچه حتی نمی توانم بیان کنم می بوسم.
نامه های مرا نگه دار، اگر من نامه را به نام تو نوشته ام برای این است که می دانم تو در منزل هستی، اما وقتی که پدرم بازگشت نامه هایم را به او نشان بده، زیرا این نامه ها برای او نیز نوشته شده است.
خداحافظ پدر مادر عزیز و محبوبم. خداحافظ. خداحافظ. خداحافظ تا یک روز در بهشت آسمانی.
             
                                                                               پسر هجده ساله شما

                                                                                 
                                                                                     ژان کامو


شعری از فریدون مشیری، فرستاده شده توسط پریسا طالب نژاد

شنبه 23 اردیبهشت 1391

نوع مطلب :شعر، 


دریا، - صبور وسنگین -

می خواند و می نوشت

"...
من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نیستم !

روزی كه برخروشم و زنجیر بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نیستم !"



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

پیوندها

جستجو

آخرین پستها

/">